تبليغاتX

تا راه را گم نکنم

 



تولدت مبارک!!

با شدت به جلو پرت می شوی...درد تمام وجودت را می گیرد...دستت را محکم روی محل درد می گیری اما چیزی شاید شبیه غرور اجازه نمی دهد داد بزنی.نفست بالا نمی آید.گرمی خون را که از لابلای انگشتانت عبور می کند حس می کنی اما در آن تاریکی رزم شبانه پادگان میشداغ در جواب سوال دوستانت که می گویند ؛ چیزی شده؟با یک نفس عمیق که می کشی فقط می گویی نه،الان برمی گردم.

...و راه کج می کنی به سوی آمبولانس... و وقتی با خنده سربازی که می گوید تیر کجا بود اخوی،دست خونینت را نشانش می دهی با عجله سوار آمبولانست می کند و ...داستانش مفصل است این قصه طول و دراز تیر خورد ما، که خوب دوستان صمیمی تر قضیه اش را می دانند.

بله،پارسال همین امشب بود و همین ساعت که در کمال ناباوری تیر دوشیکا پس از اصابت دو گلوله پشت سر هم به سوی جمعیتی ۵۰۰ نفره منحرف شد و از آن میان گشت و گشت تا مرزی میان شمال و جنوب ما را در هم بتند! روحش شاد

تیر از رد کمربند سمت راست بدنم وارد شد و به صورت اوریب ۴۰ سانتی متر در بدنم فرو رفت و بعد از دو روز که در بیمارستان شهید دکتر مجید بقایی اهواز عمل شدم در کمال ناباوری و حیرت دکتر موذن زاده ،از ران سمت چپم بیرون آمد...و او بود که گفت هنوز در تمام طول تاریخ جراحی هایش مخصوصا ۸ سال دفاع مقدس هنوز ندیده که جسم خارجی به این بزرگی از ناحیه قدامی بدن وارد شود ؛ از کنار عصب سیاتیک پا بگذرد .... از کنار روده بزرگ رد شود...از کنار نخاع...از کنار عصب کنترل ادرار و مدفوع...از کنار استخوان خواجی شکل لگن...و بدون هیچ آسیبی در لایه نزدیک به خارج ران چپ بایستد ... و هیچ آسیبی به بدن مجروح وارد نکند.

و من مرگ را با دو چشمان خود به نظاره نشستم و خدا را شکر می کنم که بیداری دوباره ای به من عنایت کرد ؛یک بار دگرگونی من پس از عهد جاهلیت! و ریستارت دوباره پس از ۱۰ سال.

الحمدلله علی کل نعمه

(این پست کمی با تاخیر در وبلاگ قرار گرفته است با عرض پوزش از دوستان)



حاج آقا باید برقصه...حاج آقا باید برقصه!!!

وارد سالن جلسات دبیرستان که شدم بچه ها که بدشان نمی آمد سر به سر یه روحانی بگذارند دست به کار شدند و شعار حاج آقا باید برقصه...! رو تکرار می کردن.بگذریم از پسرک جوانی که آن وسط داشت قری به اندام می داد.

بچه های دبیرستان بحر العلوم بیرجند

راستش را بخواهید به خاطر روحیه ام و گذشته ام بیشتر با این بچه ها حال می کنم تا با بچه های مذهبی و حاج آقا تقبل الله!!!.
دوربین مخفی خودم هم روش بود و صحنه ها را فیلم می گرفتم...نشستم روی صندلی.یه نگاه به جمعیت...یه نگاه همراه با سکوت...خوب برای یه جوان حدس عکس العمل من در مقابل کار آنها شاید کمی مشکل بود.سلام کردم...عبداللهی هستم از حوزه علمیه قم...جهت هدایت شما اینجا اومدم...ولی انگار هدایت شما مشکل به نظر می رسه...و صدای قهقهه بچه ها بود که در سالن می پیچید.گفتم بشینین رقصش رو هم می بینین.
آوازه برخوردم با بچه های کلاس های دیگر به گوششان رسیده بود...یکی داد زد حاج آقا بهترین حجت الاسلام دنیاس..دمش گرم!

و صحبت هایم شروع شد...نگاه معصومانه جوان ها که شاید تا امروز دنیا را از این زاویه ای که برایشان تعریف کردم ندیده بودند...و پخش کاغذ سفید برای نوشتن سوالاتشان و جواب دادن ها حتی زنگ تفریح را هم گرفت و هر چه معاون دبیرستان می گفت که کلاس بعدی شروع شده بچه ها بیشتر اصرار داشتند که ادامه بدهیم.

 و بعد که سکوت حاکم شد...گفتم ان شالله تعالی می بینم که شما هم هدایت شدید...و این بار در بین حلقه دانش آموزان تا دفتر مدرسه رفتم و خودم از تشنگی این روح های جستجوگر در شگفت ماندم.

شماره همراهم ظرف ۱۰ دقیقه در کل مدرسه پخش شد و هنوز که هنوز است هر روز اس ام اس های بچه ها حافظه ایکس -۲۰۰ ما را پر می کند و باید خالی کنیم.

روحش شاد و راهش پر رهرو باد



مظلوم وا خدایا ، شهید وا خدایا

مظلوم وا خدایا شهید وا خدایا

 درست خوانده اید؛ شک نکنید که تیتر همین تیتر است .هیچ اشتباه تایپی هم در میان نیست.قرار است ما دیدبان باشیم و نزدیک تر به وقایع و زودتر خبرتان کنیم،حال تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال.

مدتی است دوستان، که ما را نماینده تام الاختیار! حضرت رب جل جلاله در این دهکده مجازی می دانند شکوا نامه هایی ارسال و در آن از حضرت رب به دادگاه ما ! دست تظلم آورده اند.(که از خدای متعال می خوام به دلیل بدون اجازه باز کردن دفتر ارتباطات مردمی مرا ببخشد)

 اما من هر چه این نامه ها را بررسی کردم و شکوا نامه ها را خواندم ،متهم نامه ها هیچ شباهتی به خدای نمایندگی ما ندارد.انگار هر کسی در ذهن خودش بتی تراشیده و برایش شرح وظایفی مرقوم نموده و حالا که آن بت به شرح وظایفی که این شاکی برایش نوشته عمل نمی کند به دفتر ارتباطات مردمی ما آمده اند و از رب الارباب شاکی شده اند! 

ما شنیده بودیم ارباب از بنده اش چیزی بخواهد و دستوری بدهد اما ندیده بودیم که بنده ای بر خدایش اربابی بکند و در آخر هم شاکی باشد که تو چرا هر چه خواستم و هر چه عمل کردم را به سرانجامی که خواستم نرساندی! تو خدای بدی هستی! چرا وقتی تنها می شوم باد مرا نمی زنی و به من آرامش نمی دهی! اصلا تو چرا من را آزمایش می کنی؟! تو چه حقی داری که مرا در بحران اقتصادی قرار دهی..تو به چه حقی...و هزار اما و اگر و باید و نباید دیگر.

خدایا ما را ببخش که تو را با غول چراغ جادو اشتباه گرفته ایم.
خدایا ما را ببخش که هنوز نفهمیده ایم بنده بودن یعنی رضایت دادن به رضای ارباب.
خدایا ما را ببخش که برایت شرح وظایف نوشته ایم و همینکه طبق میلمان عمل نمی کنی از دین و دیانت روی گردان می شویم و طغیان می کنیم.
خدایا ما را ببخش که وقتی می خواهیم جوانانمان را متدین کنیم اول به آنها عکس امام و آقا می دهیم و هنوز هم نفهمیده ایم که اول باید تو را بشناسانیم تا خوشان به حقیقت برسند.
 خدایا ما را ببخش که هنوز نمی دانیم قرآن برای تبرک جستن و بوسیدن و لب طاقچه گذاشتن نیست که کتاب خواندن و رهروی کردن است.
خدایا ما را ببخش که ایاک نعبد و ایاک نستعینمان دروغ است و ما جز تو بت ذهنیمان را هم می پرستیم و از او طلب یاری می کنیم.

خدایا به ما توفیقی ده که ایاک نعبد و ایاک نستعین