تبليغاتX

تا راه را گم نکنم

 



مؤدب در حمايت از شعر قزوه

نامه علی محمد مودب در حمایت از قزوه

درددلي با برادر بزرگم علي‌رضا قزوه 
در هندوستان جهان 
که برخي گاوها را مي‌پرستند 
و برخي آلت ديگران را 
همچون آدم در سرانديب 
غريب! 
ما غريبيم، غريب، برادرم قزوه! 
غريب چون شمشيري در نيزار 
چون سيد حسن نصرالله در محاصره شيوخ عرب 
چون شعر تو در تارهاي عنکبوت وب 
و در گوگل فارسي 
که بيشترين جست‌وجويش س/ک.س است 
  
ما غريبيم و از غريبان مي‌ترسند 
گفته بودم مي‌ترسند 
با يک بغل ريش از آمريکا مي‌ترسند 
اما در سميناهارهايشان، بي‌باکانه آتش مي‌خورند 
آتشي که دودش هم به چشم ما مي‌رود 
هم چشم خودشان را تار مي‌کند 
مي‌ترسند که برخلاف روزنامه‌ها حرف بزنند 
برخلاف گوينده‌هاي بي‌بي‌سي‌ فارسي 
مي‌ترسند ويزاي شينگن‌شان باطل شود 
مي‌ترسند که برخلاف شکم ها حرف بزنند 
از بوق‌ها مي‌ترسند 
عمر و عاص‌ها بي‌وقفه بر طبل شکم مي‌کوبند 
و نگهبانان دجله، صفين را از ياد برده‌اند 
و به صفوف سکوت مي‌گريزند 
مي‌ترسم حسين باز تشنه بماند 
برادرم قزوه! 
سکوت تخم همان افعي است 
که در صحراي کربلا 
به روايتي سي‌هزار جوجه اش هلهله مي کردند 
قطار انديمشک در متروي تهران گريه مي‌کند 
اسبي با يال‌هاي خونين در فرهنگسراي بهمن مي‌دود 
صداي "هل من ناصر " از همه شبکه ها پخش مي شود 
و پسران نوح‌ها بر قله‌ها غرق مي‌شوند 
در اوج! بر قله‌ها! 
پدرم اما در پايين شهر مثل هميشه سبز است 
سبز در هفتادوپنج سالگي 
هنوز هر بار که انتخابات مي‌شود 
با همان لباس سبز کارگري 
ساعتي از شهرداري اجازه مي‌گيرد 
تا برود به حضرت علي راي بدهد 
پدرم سواد ندارد 
تلويزيون هم هيچ‌وقت شعر تو را برايش نخوانده است: 
(مولا ويلا نداشت!...) 
پدرم سواد ندارد اما مي‌داند 
آن‌که غربال به دست دارد 
همان است که خرمن مي‌کوفت 
و کاه‌ها را با گندم‌ها مي‌آميخت 
برادرم! 
برادرم! 
برادرم قزوه! 
جوان‌هايي که دوستشان داشتيم 
پيرمردهاي خوبي از کار در نيامدند 
سر پيري نشستند و با VOA معرکه گرفتند 
سر پيري دندان‌‌هاي مصنوعي تيزي 
از انگليس در دهانشان سبز شد 
و جگر ما را جويدند 
جگر مرا و جگر تو را 
جگر پدرم را، جگر عمويم را 
عمويم هم سبز است 
و هر صبح 
به شوق ديدن اهتزاز پرچم‌هاي قبرهاي پسرانش بيدار مي‌شود 
خاله‌ام هم سبز است 
هر شب روي پشت بام خانه‌اش 
تا صبح به تپة تاريک قبرستان نگاه مي‌کند 
تا چراغي را ببيند که بر مزار فرزندانش سبز مي‌سوزد 
پسردايي ام 
محمدعلي بردبار هم چوپان سبزي بود 
که زير دندانش مانده بود 
مزه برف کوه هاي تربت جام 
حتي آن وقت که کاسه سرش 
سالها در خوزستان داغ، خاک خورده بود 

تو از قديم سبز بودي برادرم قزوه! 
از "مولا ويلا نداشت " 
از "شب است و سکوت است و ماه است و من " 
از "کيسه مي دوزند با نام شما شيادها " 
از "مردان بلدرچين " 
از قديم! 
آفتاب‌پرست‌ها رنگ مشخصي ندارند 
اما شما از مزار سلمان که باز مي‌گشتيد 
سبز بوديد 
تو سبز بودي، سيد حسن سبز بود 
قيصر سبز بود 
من در مزرعه‌هاي سبز عرق ريختم 
با پرچم‌هاي سبز گريستم 
و لباس سبز پسرعموهايم را براي کار به تن کردم 
وقتي که سرخ به خاک ‌رفتند 
ياران چه غريبانه سبز بودند 
در تربت‌جام و هويزه 
در تنکابن و بندرعباس ... 
وقتي موج سبز هنوز به لس‌آنجلس نرسيده بود 
سبزها در شب اروند شعله مي‌کشيدند 
ما سبز بوديم 
اما از هيچ چراغ قرمزي رد نشديم 
من سبز هستم 
اما براي نوشتن کتاب جديدم 
سفر آمريکا نرفته‌ام 
آمريکا خودش به کتاب من 
به زندگي من آمده است 
بيست و پنج سال است 
که زانوهاي برادرم را تحريم کرده است 
به آسمان نگاه مي‌کنم 
هواپيمايي سبز رد مي‌شود 
آمريکا را لعنت مي‌کنم 
که از آن‌طرف اقيانوس‌ها 
آمده است 
تا نگذارد آب خوش از گلوي کبوتران ما پايين برود 
  
من سبز هستم 
با طبقة بالا هم هيچ دعوايي ندارم 
اما نمي‌دانم چرا صاحبخانه به پشت بام که مي‌رود 
بر عليه زير زمين نشين‌ها شعار مي‌دهد 
که از خستگي خوابشان برده است 
  
اگر پول داشتم 
به بي‌بي‌يي فارسي زنگ مي‌زدم 
و مي‌گفتم اين‌قدر سر و صدا نکنند 
پدرم با لباس سبز کارگري 
خسته خوابيده است 
  
به اين‌ها مي‌گفتم اصلا ما سبز نه، شما سبز 
اصلا خون شما سبز و خون ما سرخ 
و هر جا خوني بريزد 
رنگي از پرچم ايران و عزيز 
اما چرا عالي جناب شريح مفتي مفتي 
با خودکار سبز فتوا مي دهد 
که الي جون مي تواند سطل آشغال را بسوزاند 
مي تواند جگر مرا بسوزاند 
و کنار شغال بنشيند! 
(به فتواي دل من اما 
تو يکي که با روسري 
به چشم خواهري قشنگ تر بودي! 
آهاي خوشگله! 
دلم مي سوزه، آتيش نسوزون!) 
  
ما از عاشورا تا به حال سبزيم 
مادرم پيشاني غلامرضا را وقتي به جبهه مي رفت 
بي گريه مي بوسيد 
که از حضرت زينب خجالت مي کشيد 
بي بي زهرا بر جنازه باقر نوجوانش 
گريه نمي کرد که از حضرت زينب خجالت مي کشيد 
خاله ام بر جنازه حسن و حسينش گريه نمي کرد 
که از حضرت زينب خجالت مي کشيد 
شما چطور از مادرم، از خاله ام، از بي بي زهرا 
از حضرت زينب خجالت نکشيديد؟ 
  
آهاي شما که تازه به جريان سبز ما پيوسته ايد 
بايد جواب بدهيد 
چرا اينهمه رنگ به رنگ مي شويد؟ 
بايد جواب بدهيد 
که چرا آبروي روياي قرن هاي پدرم 
اين دهقان سالخورد خراساني 
اين رستم شکسته شعر مرا برده ايد؟ 
بايد به عموي من 
و به خاله هايم جواب بدهيد 
به اميرحسين شش ساله ما 
که مادرش کفشش را با سوزن خياطي مي دوزد 
و پدرش دوازده سال پيش دود شده بود 
و ما نمي دانستيم 
(آهاي استاد رقص شترمرغ براي خرس!) 
 
بايد جواب بدهيد! 
اينهمه سال چه مي‌کرديد 
در مقام هاي مختلف 
اگر فيلم‌هاي تبليغاتي‌تان دروغ نبود؟ 
وقتي برادرم قزوه "مولا ويلا نداشت "را مي‌گفت 
شما چه مي‌کرديد؟ 
آهاي شما که تازه به جريان سبز ما پيوسته‌ايد 
بايد جواب بدهيد!



از رای ها به شیخ همان یک وجب رسید

از راي ها به شيخ همان يک وجب رسيد!
عليرضا قزوه شاعر نامي و مطرح کشورمان سروده اي جديد را منتشر ساخت که متن آن بدون هرگونه دخل و تصرفي بدين شرح مي آيد:
جوحي به حج واجب ماه رجب رسيد 

همراه شيخنا که به درک رطب رسيد 

مي خواست تا شراب طهوري دهد به ما 

جوشيد آنقدر که به آب عنب رسيد 

صبحي به منبر آمد و فرمود باک نيست 

گر واجبات رفت به ما مستحب رسيد 

از نو صلا زدند که ما را وجب کنند 

از راي ها به شيخ همان يک وجب رسيد 

مشت و وجب براي همين آفريده شد 

بي آنکه انتخاب شود منتخب رسيد! 

جمعي وضو نکرده دويدند در صفوف 

آخر نماز جمعه نخواندند و شب رسيد 

صفين و نهروان و جمل نوش جانشان 

اين کوفيان که مِهر علي شان به سب رسيد 

هر کس که دم زد از ادب مرد حرف بود 

هر کس که فحش داد به فيض ادب رسيد 

بعد از سه ماه شعبده رنگ و ننگ و زنگ 

آيينه شکسته شان از حلب رسيد 

شکر خدا که عابد و زاهد به هم شدند 

اين از جلو در آمد و آن از عقب رسيد 

دنبال کرسي اند بر اين سنگ آسيا 

دندان کرم خورده شان تا عصب رسيد 

با غرب و شرق مسخره بازان يکي شدند 

نوبت به ريشخند سران عرب رسيد 

گوساله هاي سامري از طور آمدند 

با سبز اشتري که بر آن بولهب رسيد 

چيزي نبود حاصل شان از هجوم وهم 

جز مشت ريسمان که به کام حطب رسيد 

خاموشي ام مبين که در اين آتش نفاق 

روحم به چشم آمد و جانم به لب رسيد 

آبان ماه 1388



یه شعر قشنگ تقدیم به همه دوستای عزیزم

(شعر سبز،  22 بیت خردادی)

 

این شعر را تقدیم میکنم به آنان که میخواهند حماسه حضور ۴۰ میلیونی هموطنانم را به نفع اربابان خود مصادره کنند. آنهائی که مدعی قانونند و خود قانون گریزترین هایند:

 

ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم(۱)

قصد بر هم زدن شهر و شرارت داریم

***

***

جهت جور و جفا بر همه ی خلق الله

ما تقاضای کمی نرمش و فرصت داریم

***

گر که مظلوم بُوَد ظاهرمان غصه نخور

توی خلوت همگی دعویِ قدرت داریم

***

***

چون کلفت است کنون گردنمان، زین بابت

ما ز کیهان و رجا هر دو شکایت داریم(۲)

***

***

از گوگوش(۳) تا رجوی(۴) حامیِ ما میباشند

از همین دست بسی فضل و سعادت داریم

***

***

چِهِل و هفت شهید ره ما زنده شدند!(۵)

کِی خجالت ز چنین گند و فضاحت داریم

***

 

***

زیر لب هم تو مزن حرف عدالت زیرا

نه شجاعیم و نه اینگونه شهامت داریم

***

ما که خود صاحب اموال زیادی هستیم

چه نیازی به  قوانین و قضاوت داریم؟

***

زیر بار سخن حق چو نرفتیم؛ بدان

که آلرژیه (۶)! ! شدیدی به عدالت داریم

***

بس که سرد است هوا، زین سبب از روی نیاز

قصد آتش زدن خانه ی ملت داریم

*** 

گفته بودیم تقلب شده، اما به خدا

نه دلیلی و نه مدرک، و نه حجت داریم

***

هر که حتی به زبان، دشمن اسرائیل است(۷)

با تمام وجنات وی عداوت داریم

***

حال، چون منتظری(۸) و دو سه تا فرد دگر

شخص درمانده پس پرده و عزلت داریم

***

زانکه پوسید کنون یکسره اندیشه ی ما

ره بسوی شب و تاریکی و ظلمت داریم

***

موسوی داده بیانیه، از این رو دیگر

آبروریزیه بسیار و فِضاحت داریم(۹)

***

خاتمی کیست؟ به جز آنکه زند لاف و دروغ

گوید و ما به وی اینگونه ارادت داریم(۱۰)

***

همچو کروبی و مانند دگر اندیشان(۱۱)

نه ادب در سخن و ، اصل و اصالت داریم

***

چون که رو گشته کنون دست خیانتکاران

ز شما جمله تقاضای وساطت داریم(۱۲)

***

مثل بی بی سی و اصحاب وی اندر ایران

حامیه پر گنه و اهل قصاوت داریم(۱۳)

***

***

الغرض، مردم عالم همگی می دانند

قصد صاحب شدن مسند و قدرت داریم

 ***

کار ما نیست همانا بجز اعمال نفاق

کینه از ملت و از خادم امت(۱۴) داریم

***

***

زنده شد یاد منافق، سی اِ خرداد،(۱۴) لذا

ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم(۱۵)

شعر از علی میرزائی مهرماه1388